| هی فال حافظ میگیرم
صبرم تموم شد ای خدا میخام بگم خدا خدا .. چرا ولم نمیکند خاطره هاش بگو چرا ؟
خاطره هاش آهای خدا...
شبا تاصبح غلت میخورم بخودم ازدرد میپیچم بلند میشم یواشکی مثل دیونه ها گیچم
هی فال حافظ میزنم هی استخاره میگیرم به لب رسونده جونمو نمیدونه که اسیرم
با اشک دیده شعرمیاد قافیه هاشم جورمیشه میخونمش ناله کنان تا غصه هامو دوربشه
صدتا دلیل جورمیکنم تا که بهش بفهمونم نمیدونم باز میدونه هرجائی عاشق اونم
صبح که میشه روم نمیشه وقتی رقیب رو میبینم دستاش تو دستای اونه چطور غرورم بشکونم
چشامو میبندم واشک نمیده یکدم امونم من عاشق دیونش ام حرفی نیاد ازلبونم .
وقتی بهم میگن کجاست با کسی هست یا که تنهاست میگم ولش کن باباجون چه میدونند دنیام فناست .
بغضمو محکم میگیرم تا ندونه هیچ کسی تا کسی دردم ندونه درد نگم به نا کسی .
اگرکه قطره های اشک ببره گاهی امونم ببینه هرکس تو چشام یا بشنود از زبونم
میگم که خیلی پیله هست برنداره دست ازسرم نمیخامش بدم میادنفهمد از چشم ترم
نمیدونند دیونشم خود را نمیبازم بازم تاهیچکه رازم ندونه فاش نشه هیچ جا رازم
میخام رقیب رابکشم گاهی بادستای خودم میگم گناه اون چیه؟. منم اسیر او شدم .
میگم نکنه با دعا اومد جداش کرد بی صدا عیبهای اورا میشمرم بلکه بشه ازش جدا .
مردده ازدیده اش خوندم دلم بهم میگه قلبش رو اینجا جا گذاشت باج به هیچکس نمیده .
حالا که تنهام ودلیل هی میبافم به هم ردیف . جواب هرکس رو میدم عصبی ام خیلی سخیف
گاهی بیارم عکسشو میخام که آتیش بزنم قول قرارم بشکونم به هرچی پشت پا زنم .
اسپند وعودی دود کنم برم دعائی بگیرم هی دلیل ردیف کنم سخت باخودمن درگیرم .
دعا چیه شعورشه اگرکه داشت ایجور نبود حتما یه چیزی کم داره ازم شده جدا ودور
صبرم تموم شد ایخدا میخام بگم فقط چرا چه چیزی کم گذاشتمو چطوری او فروخت مرا ؟
میگم مزاحمش بشم دردسری درست کنم تا بشه مجبور وبیاد بفهمه عاشق اونم .
میگم ولش کن بخدا ارزش نداره این همه بسوزی وبسازی ومگر که آدمی کمه ؟
هستند قلبای مهربون به هرکجاهم بی نشون محبت و که میخرند با هرقیمت ازدل وجون
میگم اگه میخاست منو چرا جداشد وبرفت یا که بیام آتیش زنم خودموبا یک کمی نفت
لیاقتی نداشته او .که رفت وتنهام گذاشت مرا به سوختن کشید ورفت حتما هیچ دلی نداشت
حالا که رفته هنوزم به عشق اون بازمیسوزم خدا نزاره روکسی این روزگار شب وروزم
حالا فقط با خاطراش باید شب وروز بسوزم سر راهش بشینم وبه راه او چشم بدوزم
میرم سراغش یه روزی حرف دلم رو میزنم "راحتی بازبه او بگو که عاشقت بدون منم
شاعر :راحتی زاده مشکانی.مهر91 نوشته شده توسط مشکانی در ۱۳۹۱/۰۸/۰۸ ساعت 0 | لینک ثابت |
|