مهربون بی نشون
یه روز یه مهربونی اومد اوبی نشونی توی دلم مهروکاشت بازم اوبی نشونی
میگفت سفرنمیرم به عشق تواسیرم این بوته یادگارم بی توبدان میمیرم
غروب هرروز عطرش تو کوچمون میپیچید پنجره اتاقم جزاون کسی نمیدید
یه ریگ وسنگ کوچیک میپرونید بادستاش تابکند اشاره تامن برم به همراش
اون آدم با احساس حالاچی شد ناسپاس اون عشق مهربونم چرا شده ناشناس ؟
چندروزی شد ندیدم اون یار نازنینم دنبال او هاج واج رفتم که تاببینم
دیدم کنار یارش نشسته وبی صدا یواشکی به گوشش هرلحظه میکرد نجوا
خنده های اون رقیب زخم زبون دلم شدخنجری به قلبم احساس نمودم گلم
حالا که چرب ونرمه دورش فراونه یار منم که اول بودم حالا به چشم اون خار
نمیدونه ساده هست خیلی هم خوشباوره خیالش میخاند اورا به هرکارش داوره
میگذره این روزگار بازم خودش میشه خار خوب که دورش چریدند ولش کنند بی گدار.
حالا چی شد سنگ دله اون یارمهربونم برای رفتن او هرجا ترانه خونم
"راحتی" با خوندنت راز دلت را بگو ی اگرکه اولایقه برو به هرجاست بجوی/
راحتی زاده مشکانی