| سرو سالنگ./ تو ز بلخی و بدخشان و من از خاکِ فارس دردِ ما واژهیِ تنهایی و تقسیم نبود سروده برای شهید همزبانم دلیرمرد خطه افغانستان ✍️ حسن راحتی زاده مشکانی ۰: سرِ سرخ و آزادِ تو هرگز به تسلیم مایل نبود در سینهٔ پرشورِ تو، اندیشهای از بیم نبود تو همان سروِ بلندی، آن جوانمردِ دلیر مرگِ تو کمتر ز رقصِ سرخِ شمشیر نبود سروِ سالنگ شدی، تن به تبر دادی و باز ریشهات با دلِ این خاک، بیاقلیم نبود تبرِ ظلم فکندت چو یکی سرو به خاک در دلت جز رخِ میهن، غمِ تسلیم نبود تو ز بلخی و بدخشان و من از خاکِ فارس دردِ ما واژهیِ تنهایی و تقسیم نبود مرثیهخوانِ تو امروز تمامِ عجم است گرچه سهمِ من و تو جز غمِ تقویم نبود بشکستند اگر شاخهیِ سرسبزِ تو را نامِ تو فخرِ زمان شد، دلِ ترمیم نبود دلِ هندوکش اگر غرقِ در این خونِ جگر خاکِ ما تشنهیِ تسلیم و ترحّم که نبود تو همان پیروِ مسعودِ دلیری، حسیب! کوچِ تو سهمِ دلِ ملک عجم را که نبود گرچه پاییز بر این باغ شبیخون زده است شاخهیِ سرو به پاییز، پیِ تسلیم نبود ریشه در خونِ سیاوش و حسیبان دارد هر که را در دل هوایِ مکر و ابریشم نبود «راحتی» در ماتمِ آن شیرِ میدانِ دلیر اشکِ گرمش به جز از بارشِ ماتم که نبود سروده حسن راجتی زاده مشکانی: ۳۰ مرداد۴۰۵ .تقدیم به شهید راه ازادی افغانستان عزیز.شهید والامقام حسیب پنجشیری «سرو سالنگ» نوشته شده توسط مشکانی در ۱۴۰۵/۰۵/۳۱ ساعت 2 | لینک ثابت |
|