| کودکانِ مینابیِ من، طفلهایِ مظلومِ وطن، اکنون لالا... پارههایِ تن، خورده سیلی از کفِ بیدادِ دهر . اکنون لالا... غنچههایِ پرپرِ بستانِ عشق، در هقهقِ شرجیِ باران، لالا.. ** داشتید یک مدرسه، دفتری سرد و سپید یک کلاسِ درسِ ساکت، مختصر، غرقِ امید پارههایِ پیکرتان سویِ حق پرواز کرد رو به سویِ عرشِ حق، با فرشته دمساز کرد... مشقهایِ ناتمامتان رویِ زمین دگر نماند رفت نزدِ آن خدا.اصلاح و این املا بخواند مادران با آه سویِ مدرسه در جستجو، بیقرار، در این غبار، تا که فرزندانِ خود پیدا کنند... باز هم آن مادران، عشق را معنا کنند. حیف اما! دود و خاکستر، کودکانی در میانِ شعلهها... داغِ این روزِ عجیب، دلِ تاریخ را بسوخت. دفترِ شعرِ منم سوخت و مغزِ مغزِ این قلم، شعلههایِ آتشین افکند در جان و غمم. آن زمان که پارههایِ پیکرِ مظلومتان پر می کشید... «راحتی» هم جان بسوخت، از داغ و از این ماتمم سروده: حسن راحتی زاده مشکانی . نوشته شده توسط مشکانی در ۱۴۰۵/۰۵/۲۵ ساعت 1 | لینک ثابت |
|