| درخت گردو درخت گردوی باغ ما، آهسته در خویش میمیرد. باغبان پیر، حیات را از رگههایش دزدیده است؛ پشتِ باغ، از تازیانه باغبان کبود شدو برگها، چون ورقپارههایی زرد، به خاک میافتند. کجاست بوی خوشِ تسکین، پس از باران؟ کجاست چهچهِ مستانه پرندگان؟ امروز، دلم مُرد؛ در همان دمِ تلخ،که مرگِ معصومِ بلبل، در ریههای باغ پیچید. دیگر حتی قورباغهای در آبگیر نیست؛ موریانهها، تار و پودِ این ویرانی را میجوند،و او... سهمِ آب را به تاراج داده است! حالا کلاغ، فرمانروای این تنهاییست. بر بالاترین شاخه لخت مینشیند، سکوتِ سنگینِ باغ را به منقارِ ریشخند میکشدو کورسوی امید را در چشمانم، خاکستر میکند... عمر من گره خورده به این تنِ رنجور؛شاید او با معجزهای دوباره جوان شود، اما من...؟ هرگز. گوش کن... از دوردست، طنینِ شومِ تبر میآید. آهن و منقار، همصدا شدهاند تبر فرود میآید، کلاغ هورا میکشد،و هقهقِ بیرمقِ من، در گلوی باغ گم میشود. درخت فرو میافتد، تنِ من سرد میشود... و گرد و خاک هجوم میآورد؛ نگاه کن... چگونه کفتارها از هر طرف هجوم آوردهاند، تا بر سرِ تکهپارههای این پیکرِ افتاده، جشنِ غارت بگیرند! اما در تاریکیِ این فرود، از دوردستها، سپیدیِ پروازی هویداست؛ روحِ من است،که از این بیغوله میگریزد... آزاد، سبکبال،و رها از حاکمیتِ باغبان، وقاحتِ کلاغ و آهنِ تبر. سروده حسن راحتیزاده مشکانی۱۴۰۲_ وقتی دیدم درخت گردومان خشک شده و.. نوشته شده توسط مشکانی در ۱۴۰۵/۰۵/۲۳ ساعت 1 | لینک ثابت |
|