| گربه من. شعر زیر را وقتی بچه گربه معلول خیابانی را . که صدایش درست از حنجره بیرون نمیآید و کمی دستش هم مشکل دارد. را دیدم و او را نان دادم از ایمانش نپرسیدم اکنون او یک سال است در کنار ماست برای او سرودم/ نغمهای دارم ز عشقی بینظیر در دل من کرده این گربه مسیر نام او «نازی» و چون ماه من است همندیم روز و هم شام من است شب که میآیم کنار بسترش مینشینم با دل پرباورش او صفایی دارد اندر جان و تن بهتر از صد آدمِ پیمانشکن بس شنیدم این مثل با صد فغان کای فلانی هست چون گربهصفتان !لیک دیدم با دو چشم خویش باز کم شد این بدنامیِ گربه ز ناز آدمی نان و نمک آرد به دست شیشهٔ دل را ز سنگینی شکست بشکند هر جا نمکدان از جفا خیزد آخر مهر از راهِ وفا بارها گفتند از این و از آن قصهٔ بیمهری ازاین گربهسان لیک دیدم من به چشم خود عیان گربه بهتر هست از این مردمان در وفا این گربه برتر ز آدمیست در دلش جز پاکی و آرام نیست او نمکشناس و پاک و بیکینه است بهتر از هر نقش در آیینه است «راحتی» ناله مکن از رنج و درد فهمِ این گربه تو را آرام کرد حسن راحتی زاده مشکانی. سروده خرداد۴۰۵ نوشته شده توسط مشکانی در ۱۴۰۵/۰۵/۲۴ ساعت 10 | لینک ثابت |
|